پرینت

«سبک زندگی شهدا» اهمیت تربیت فرزند برای شهید برونسی

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در دریافت فایل

tmubasij-bronsiدر این قسمت به مطالعه یکی از خاطرات فرزند شهید برونسیذکر شده در کتاب “خاک‌های نرم کوشک” می پردازیم.        

آخر بهار بود، امتحان های خردادماه تمام شد. آن وقت ها یازده، دوازده سال بیشتر نداشتم. پدرم از جبهه زنگ زد. مادرم باهاش صحبت کرد و وقتی برگشت با خنده گفت: حسن آقا بلند شو و وسایلت را جمع و جور کن که فردا می آن دنبالت.

گفتم: برای چی؟ گفت: برای همون چیزی که دوست داشتی. یکهو یاد قولی افتادم که پدرم داده بود. با خوشحالی گفتم: جبهه؟! قرار شد صبح آقای حسینی بیاد دنبالم. دوست داشتم جبهه هم اگر خواستم برم، همراه عمویم بروم. عمویم آن شب آمد خونه ما. زدم زیر گریه و جریان را براش تعریف کردم. دستی به سرم کشید و گفت: من که الآن نمی تونم برم جبهه.

آقای حسینی صبح زود آمد دنبالم. با همدیگر راهی فرودگاه شدیم. رسیدم فرودگاه، منو سپرد به یکی از دوستای بابام که منو به بابام برسونه. موقع سوار شدن هواپیما یک سرهنگ خلبان نذاشت من سوار بشم. هرکاری کردم راضی نشد. آخرش بقچه را دادم به رفیق بابام و گفتم به بابام بگو اینا نذاشتن من بیام، بگو بیاد همه شونو دعوا کنه! گفت: نگران نباش به محض اینکه رسیدم به اهواز به حاج آقا می گم زنگ بزنه این جا، انشاء الله با هواپیمای بعدی حتما می آیی. بعد از دوساعت بابام زنگ زد. تا اسم بابام رو شنیدم بلند شدم و ایستادم. سرهنگ با بابام صحبت کرد بعد رو کرد به من و گفت: خوشحال باش سرباز کوچولو. با هواپیمای بعدی می فرستمت. نزدیک ظهر بود، رسیدیم اهواز. آقای خلخالی آمده بود دنبالم. مرا برد پیش بابام. وقتی بابا را دیدم با ناله گفتم: منو خیلی اذیت کردن بابا! خم شد مرا بوسید و گفت: گریه نکن پسرم. تو دیگه اومدی اینجا که مرد بشی انشاءالله.

پرسید: می دونی برای چی قبول کردم که بیای جبهه؟ گفتم: نه! گفت: تنها کاری که توی این سه ماه تعطیلی از تو می خوام، اینه که قرآن یاد بگیری.

پشت جبهه هم که بودیم، حرص و جوش این یک مورد را زیاد می زد. همیشه دنبال هم چین فرصتی می گشت که نزدیک خودش باشم و خواندن قرآن را یاد بگیرم. قرار شد برای یاد گرفتن قرآن منو بفرسته اهواز. من هم قبول نمی کردم. در همین حین دیدم یک روحانی کنارمان نشسته. به بابام گفت: چیه آقای برونسی؟ می خوای حسن قرآن یاد بگیره؟! بابام گفت: بله، حاج آقا جباری. آقای جباری گفت: من خودم همین جا به حسن آقا قرآن یاد می دم. هر روز ظهر با آقای جباری قرآن کار می کردم. بعد از دو هفته ای رفتم پیش بابا قرآن خواندم. رو کرد به آقای جباری گفت: به لطف خدا، خلوص نیت و زحمت شما خیلی زود داره نتیجه می ده حاج آقا.

بهترین خاطره ام از آن دوره، تو نیمه های شب بود؛ وقتهایی که بابا بلند می شد و در دل شب نماز می خواند و قرآن. دلم هنوز پیش آن ناله ها و راز و نیازهای پرسوز و گداز، مانده است! خدا رحمتش کند؛ هنوز هم هروقت توفیقی می شود که قرآن بخوانم، خودم را مدیون همت او می دانم و مدیون حرص و جوش هایی که برای تربیت صحیح ما می زد.

منبع: پایگاه خبری انقلاب اسلامی

tmubasij-khakhaye narme koshk

دانلود کتاب خاک های نرم کوشک

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

پیشنهاد هفته

  • کتاب‌های پیشنهادی  هفته: کتاب

جنگ دوست داشتنی

کتاب جنگ دوست داشتنی مجموعه خاطرات نویسنده رزمنده ،سعید تاجیک است. توضیحات بیشتر...

ارتباط با ما

تهران- میدان ونک-خیابان ملاصدرا- خیابان شیخ بهایی جنوبی-بیمارستان بقیه الله الاعظم(عج)-حیاط شمالی- دفتر حوزه بسیج دانشجویی- تلفکس 88620826-021

پیامک:50001000501000-10005510001000