پرینت

شوخی یک رزمنده در آخرین لحظات

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در خاطرات جبهه و جنگ

ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه میکرد.

دوربین ... رو برداشتم و رفتم بالای سرش داشت اخرین نفس هاشو میزد

ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری؟

با لبخند گفت:از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن،عکس

روی کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط میشه . برادر یه حرف بهتری بگو با

همون طنازی گفت:..اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده
.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

پیشنهاد هفته

  • کتاب‌های پیشنهادی  هفته: کتاب

جنگ دوست داشتنی

کتاب جنگ دوست داشتنی مجموعه خاطرات نویسنده رزمنده ،سعید تاجیک است. توضیحات بیشتر...

ارتباط با ما

تهران- میدان ونک-خیابان ملاصدرا- خیابان شیخ بهایی جنوبی-بیمارستان بقیه الله الاعظم(عج)-حیاط شمالی- دفتر حوزه بسیج دانشجویی- تلفکس 88620826-021

پیامک:50001000501000-10005510001000