پرینت

به یاد حاج احمد متوسلیان

نوشته شده توسط سردبیر. ارسال شده در مقاومت و پایداری

بنی‌صدر خواستار عزل حاج احمد به عنوان عنصر نامطلوب از تمامی تشکل‌های نظامی شده و این درخواست خود را نزد امام مطرح کرده بود اما آیت‌الله خامنه‌ای در مقام دفاع از متوسلیان گفته بودند...

 

چهاردهم تیر ماه 1361 خودرو سیاسی سفارت جمهوری اسلامی ایران كه در حمایت پلیس دیپلماتیك لبنان از شهر بندری طرابلس به بیــروت باز می گشت، برخلاف قوانین بین المللی و مصونیت دیپـلمات ها در منطقه 'برباره' توسط مزدوران مسلح تحت امر رژیم صهیونیستی موسوم به 'نیروهای لبنانی' متوقف شد و سه دیپــلمات ایرانی و خبرنگار همراه آنها ربوده شدند.از آن زمان تاكنون از سرنوشت 'سید محسن موسوی' (كاردار)، 'احمد متوسلـــیان'(وابسته نظامی)'، تقــی رستـــگار مقــدم' (كارمند) و 'كاظم اخوان'(خبرنگار و عكاس ایرنا) خبری در دست نیست.30 سال از ماجرای ربودن چهار دیپلمات ایرانی كه توسط عناصر حزب نیروهای لبنانی دستگیر شده اند می گذرد، ولی این مساله هنوز یكی از مبهم ترین رخدادهای جنگ داخلی لبنان به شمار می رود.

در ادامه خاطراتی از همرزمان حاج احمد متوسلیان آمده است:


- آخرین نفری که از عملیات برمی‌گشت خودش بود. یک کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگین. تا نرفت کلاه خود را برنداشت، برنگشت. گفتیم: «اگه شهید می‌شدی…؟» گفت: «این بیت المال بود».


- پاوه که بودیم، حاج احمد صبح‌ها بعد از نماز ما را به ارتفاعات شهر می‌برد و توی آن برف و یخبندان باید از کوه بالا می‌رفتیم. بالا رفتن از کوه خیلی سخت بود، آن هم صبح زود. اما پایین آمدن راحت بود؛ روی برف‌ها سُر می‌خوردیم و ده دقیقه‌ای برمی‌گشتیم. حاج احمد همیشه روی پلی که کنار کوه بود با یک جعبه خرما می‌ایستاد و به بچه‌ها خسته نباشید می‌گفت و از آنها پذیرایی می‌کرد.


یکبار که در حال برداشتن خرما بودم، گفتم: مرسی برادر. گفت: چی گفتی؟ فهمیدم چه اشتباهی کردم، گفتم: «هیچی گفتم دست شما درد نکنه. گفت: گفتم چی گفتی؟ گفتم: برادر گفتم خیلی ممنون. دوباره گفت: نه اون اول چی گفتی؟ من که دیگر راه برگشتی نمی‌دیدم، گفتم: خرما را که تعارف کردین گفتم مرسی. گفت: بخیز.


سینه‌خیز رفتن در آن شرایط با آن سرما و گل و برف ساعت 8 صبح، واقعاً کار دشواری بود. اما چاره‌ای نبود باید اطاعت امر می‌کردم. بیست متری که رفتم، دیگر نتوانستم ادامه بدهم. انرژی‌ام تحلیل رفته بود. روی زمین ولو شدم و گفتم: دیگه نمی‌تونم. حاج احمد گفت: باید بری. گفتم: نمی‌تونم، والله نمی‌تونم. بعد با ضربه‌ای به پشتم زد که نفهمیدم از کجا خوردم!


ظهر که همدیگر را دوباره دیدیم، گفتم: حاج احمد اون چه کاری بود که شما با من کردی؟ مگه من چی گفتم؟ به خاطر یک کلمه برای چی منو زدین؟ گفت: ما یک رژیم طاغوتی را با فرهنگش بیرون کردیم. ما خودمون فرهنگ داریم. زبان داریم. شما نباید نشخوار کننده کلمات فرانسوی و اجانب باشید. به جای این حرف‌ها بگو خدا پدرت رو بیامرزه!


- زخمی شده بود. پایش را گچ گرفته بودند و توی بیمارستان مریوان بستری بود. بچه‌ها لباس‌هایش را شسته بودند. خبردار که شد، بلند شد برود لباس‌های آن‌ها را بشوید. گفتم: برادر احمد، پاتون رو تازه گچ گرفتن. اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت می‌کنه. گفت: هیچی نمی‌شه. رفت توی حمام و لباس همه بچه‌ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد. اما یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود. می‌گفت: مال بیت‌المال بود، مواظب بودم خیس نشه.


- شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش می‌گفتی، می‌خندید. از دفتر امام خواستندش. نگران بود. می‌گفت: تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟ بالاخره رفت. وقتی برگشت، از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد. نشاندیمش و گفتیم تعریف کند. گفت: باورم نمی‌شد برم خدمت امام. امام پرسیدند: احمد، به شما می‌گویند منافق هستی؟ گفتم بله، این حرف‌ها رو می‌زنن. سرم را انداختم پایین. اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست. راه می‌رفت و می‌گفت: از امام تأییدیه گرفتم.


- سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجایش درجا می‌زد. ته تفنگ می‌خورد زمین و قرچ قرچ صدا می‌داد. ماشین تویوتا جلوتر ایستاد. احمد پیدا شد.
- تو مثلاَ نگهبانی این جا؟ا ین چه وضعشه؟ یکی باید مراقب خودت باشه. می‌دونی این جاده چقدر خطرناکه؟
دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد. مثل طلبکارها حرف می‌زد و می‌آمد جلو.
ـ ببینم تفنگتو.
تفنگ را از دست پسر بیرون کشید.
ـ چرا تمیزش نکرده‌ای؟ این تفنگه یا لوله بخاری!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه‌ها زد زیر گریه.
ـ تو چه‌طور جرأت می‌کنی به من امرونهی کنی! می‌دونی من کی‌ام؟ من نیروی برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو می‌رسه.
بعد هم رویش را برگرداند و گفت: اصلا اگه خودت بودی می‌تونستی توی این سرما نگهبانی بدی؟
احمد شانه‌هایش را گرفت و محکم بغلش کرد. بی صدا اشک می‌ریخت و می‌گفت: تو رو خدا منو ببخش. پسر تقلا می‌کرد شانه‌هایش را از دست‌های او بیرون بکشد. دستش خورد به کلاه پشمی احمد. کلاه افتاد. شناختش. سرش را گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریه کرد.


- همه دور هم نشسته بودیم. اصغر برگشت گفت: احمد، تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی، ها؟ احمد سرش رو پایین انداخت، لبخند زد و گفت: ای... تو همین مایه‌ها. از مکه که برگشته بود، آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه. یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود: «تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله، حاج احمد متوسلیان».


- طوری که حاج احمد با نماینده بنی‌صدر دست به یقه شد و ماشین آن‌ها را سر و ته کرد. او هم تهدید کرد که «من ضمن گزارش کردن این عمل تو، الآن می‌رم و با هلی‌کوپتر برای بازدید برمی گردم». که باز هم حاج احمد به او گفت: «توصیه می‌کنم که سوار هلی‌کوپتر نشین که از این مناطق عبور کنین، که هوایی هم بهتون اجازه نمی‌دم»!


بالاخره او برگشت و گزارشی برای بنی‌صدر برد. بنی‌صدر هم خواستار عزل حاج احمد به عنوان عنصر نا مطلوب از تمامی تشکل‌های نظامی شد. حاج احمد در ارتباط با این قضیه می‌گوید: وقتی آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع برای بازدید آمده بودند مریوان، به من گفتند: بنی‌صدر داستان شما و برخوردتان را به امام کشانده بود و از امام درخواست اخراج شما را از کل جریان نیروهای مسلح و سپاه کرده بود، اما بنده به امام عرض کردم که من احمد متوسلیان را می‌شناسم، ایشان آدم مخلص و مقتدری است. اگه می‌خواهید او را عزل کنید، روی من هم در شورای عالی دفاع حساب نکنید.


- حاج‌ احمد که مجروح شد، به اصرار بچه‌ها به پشت خط آمد تا پایش را پانسمان کند. مرا صدا کردند که بیایم و زخم را تمیز کنم. وضعیت زخم اصلا خوب نبود و بافت‌های آسیب دیده با پارچه شلوار حاج احمد در هم گره خورده بود. باید بخش‌هایی از پوست و حتی ماهیچه‌ها را می‌بریدم تا هم اگر ترکشی وجود داشت دیده و خارج شود و هم الیاف پارچه جدا گردد و بعدا زخم عفونت نکند.


به برادر‌ها گفتم ایشان را بخوابانید تا بی‌هوشش کنیم. ولی حاج احمد قبول نکرد. وقتی هم که بچه‌ها جویای ماجرا شدند، گفت: «امکان دارد در حالت بیهوشی مسائل محرمانه را بیان کنم و عملیات ضربه بخورد».


من کاملا می‌دانستم که چنین عملی چه دردی دارد و بدون بی‌حسی موضعی یا بی‌هوشی انجام آن دور از ذهن است. آمپول بی‌حسی موضعی هم در آن روزها اصلا در مریوان پیدا نمی‌شد. حاج احمد جسم نحیف و در ظاهر کم‌توانی داشت؛ اما حتی حاضر نشد دراز بکشد و همان‌طور نشسته از من خواست که عمل را شروع کنم. کسی هم جرأت نداشت دست و پایش را بگیرد تا یک وقت از زور درد تکان شدیدی نخورد.


راستش با ترس و لرز تیغ و قیچی را برداشتم و افتادم به جان زخم. وقتی داشتم با قیچی ماهیچه حاجی را برش می‌زدم، هر لحظه منتظر بودم که فریاد حاجی بلند شود و حتی با لگد بکوبد به دست و صورتم اما ایشان تا پایان کار حتی ناله‌ای هم نکرد. فقط من بودم که می‌فهمیدم حاج احمد چه زجری می‌کشد؛ اما دم برنمی‌آورد.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

پیشنهاد هفته

  • کتاب‌های پیشنهادی  هفته: کتاب

جنگ دوست داشتنی

کتاب جنگ دوست داشتنی مجموعه خاطرات نویسنده رزمنده ،سعید تاجیک است. توضیحات بیشتر...

ارتباط با ما

تهران- میدان ونک-خیابان ملاصدرا- خیابان شیخ بهایی جنوبی-بیمارستان بقیه الله الاعظم(عج)-حیاط شمالی- دفتر حوزه بسیج دانشجویی- تلفکس 88620826-021

پیامک:50001000501000-10005510001000